زندگی به سبک مهتاب

خرید بک لینک
صبح که عشقم  حاضر میشد بره کلاس اومد بوسم کرد گفت بیدارشو ببین داره برف میادیهو من از شوق پریدم و این قطره ناز نازیها رو دیدماااااای جان چقدر همه چی قشنگه همسر رفت منم چای دم کردم و کنار پنجره با شیرینی خوردم جاروبرقی کشیدم و اومدم خونه پدر زهرا شام برامون قیمه داره میدرسته به عشقم گفتم بیاد اینجاشاید فردا بازم شام بیام اینجا آخه خواهربزرگه احتمالا میاد خانم بابام نیست رفته شهرستان خونه پدریمو وقتی نیست به شدت دوست دارم وقتی هست خیلی معمولیم...کلا همه اعضا خانواده این حس رو داریم ولی خوب بخاطر پدرمون ماهم بهش احترام میذاریمخدایا برای همه زیبایها  و آرامش شکککککر زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: امروز چه قشنگه از شهره, نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:06

پنجشنبه 4آذرچشمامو با صداى مداحی سید رضا نریمانی باز کردم(منو یه کم ببین سینه زنی مو هم ببین )(ببین که خیس شدم عرق نوکریم ببین ) دلم یه جوریه ولی پراز صبوریه چقد شهید دارن میارن از تو سوریه (منم باید برم آره برم سرم برهنذارم هیچ حرومی طرف حرم برهیه روزی هم بیاد نفس آخرم بره )(حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام )(یه دسته گل دارم برا این حرم میدم گلم که چیزی نیست برا حرم سرم میدم)رفتم تراس که رو به خیابونه یادم افتاد همسری گفت پنجشنبه شهید مدافع حرم میارن مسجد خیابونمون دلم هورررری ریخت هوا سرده سرد بود دونه های خیلی ریز برف هم تو هوا پراکنده بود مردم همه جمع شده بودن منم با این مداحی اشک میریختم گرما اشک هام صورتمو گرم میکردخدااااااااااااا به این مدافعها میگن ممممممرد،شجااااااع...وقتی با آمبولانس آوردن رفتن داخل مسجد بعد همه راهی شدن تا یه مسیری رو همراهیش کنن ،همه قشری اومده بودن سپاهی، بسیجی،فرمانده هاشون، فیلمبردار و عکاس،بچه های کوچیک ،جوونها، مرد و زن دللللللم طاقت نیاورد ،وضو گرفتم لباس گرم پوشیدم ورفتم قاطی جمعیت شد زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: مدافع حرم,مدافع حرم ثبت نام,مدافع حرم کیست, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:05

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید] زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: تولد نی نی,تولد نی نی مبارک,تولد نی نی سایت, نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:05

به تاریخ قمری سال 88  پنجشنبه همین روز بود...روز قبلش با یه خواب بسیار بد بیدار شدم  مامان بابا پیش هم نشسته بودن گفتم : مامان خواب دیدم دندونم کنده شده از شدت دردش از خواب بیدار شدم الانم احساس درد دارم گفت:خوب نیست تعبیرش صدقه بده ماه صفرهفرداش که کلاس داشتم ظهر از مامان تو آشپزخونه خداحافظی گرفتم ،نمیدونم چرا نگاهم خیره موند رو دستاش ،نمیخواستم برم  یه جوری بودمدر رو که باز کردم دیدم یکی از خانومهای فامیلمون داره میاد خونه من رفتم کلاس تا 8شبگوشیم زنگ خوردخانم برادرم بودکجایی؟ گفتم : کلاس دارم میام دیگه بیا خونه ما گفتم نه مرسی چرا !گفت همینجوریگفتم چیزی شده !گفت مامان یکم حالش بده بیمارستانه  نمیدونم چطوری با اشک و چشمای تار از اشک و تپش قلب خودمو رسوندم  همه بودن گفتم چی شده؟مامان رو تخت بود (عززززززیزم)گفتن هیچی مهمون داشتیم داشت حرف میزد یهو افتاد تا رسوندیمش تونستن احیا کنن سکته مغزی و قلبی باهم و اشک و سوختن و ناله التماسم به خدا تا 34روز که تو کما بود ادامه داشت آخرین پنجشنبه سال 88مامان رفت و ماهم سوختیم برای ی زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: مادرم دوستت دارم,مادرم رفت,مادرم تولدت مبارک, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:05

از اون روز که گفتم از بیمارستان اومدیم و اون مسایل پیش اومد کلا سرسنگین بودم با همسرشنبه خواهرشوهر زنگ زد که خواهرشوهر مرخص شده دارن از بیمارستان میان گفت اگه دوست داری بیا بریم زودترخونشون  بقیه چون شام میان و راه دوره دیر میرسن منم حوصلم سر رفته بود با همسرم که قیافه تشریف داشتم گفت تا یک ساعت دیگه آماده میشم، زودی رفتم حمام ،موهامو سشوار کشیدم لباس مناسب برای مهمونی برداشتم و حاضر شدم رفتم دم در خونه خواهرشوهر که ته خیابونه ما هست .یه دسته گل دستش بود و وسایل پسرشگفتم چه گل خوشگلی گفت :شوهر خواهری (وحید)سفارش داده رسیدن و رفتیم .وقتی رسیدیم بابای وحید با مادر شوهر زودتر رفته بودن که یکی باشه اسفند دود کنه گوسفند قربونی کنه...وحید گفت مهتاب از صحنه ها چیزایی که میبینی خوبه عکس و فیلم بگیرمنم رفتم بالا جلو در واحدشون که با بادکنک  تزیین شده بود فیلم گرفتم و لحظه ورود نی نی شون رو به خونه و اسفند و گل ...خلاصه تا خواهر شوهر رفت رو تختش و اون یکی خواهر بزرگش که تو بیمارستان همراهش بود کنارش خوابش برد ،من موندم اون یکی خواهرشوهر و پسر شیرین و شیطونش و مادر شوهر،وحید و زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: ماجرای این هفته ستایش, نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:05

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید] زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: داستان آشنایی شمس و مولانا,داستان آشنایی,داستان آشنایی جک و السا, نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:05

چهارشنبه آخر شب که وارد ماه ربیع الاول شدیم با همسر پیاده رفتیم 7تا مسجد مژده بدیم به پیامبر چقدر شلوغ بود اکثرا اومده بودن من فقط دو تا مسجد که جایگاه برای شمع داشتن روشن کردم بقیه جاها اینکارو نکردم چون دیدم واقعا خیلی حق الناس و مسجد جلو درش افتضاح میشه واین هم از امشب ماپنجشنبه با 2تا از خواهر شوهر ها با مترو رفتیم تا ایستگاه خونه خواهرشوهر که زایمان کرده ،رسیدیم زنگ زدیم شوهرش اومد با ماشین دنبالمونخواهرشوهر بزرگه آش گذاشته بود هم پخش کنن به همسایه و همکارای شوهرش هم برای خودمون دیگه پسر این خواهرشوهر کلافمون کرد از بس شیطونه تا خوابش برد، چون زودم رفته بودیم تا ساعت 9که همه بیان بیکار شدیم من رفتم تو اتاق با دوستم (خواهرشوهر) آخری حرف میزدیم از دوستا و گذشته ها ....دیگه کم کم اومدن همه همسر عزیزمم اومد فداش بشم دل تنگش میشم وقتی تو جمع خانوادشون یه مدت طولانی هستم و اون نیستخانواده وحید هم اومدن من چون بعد از ظهر آش خوردم دیگه برای شام اصلا میل نداشتم تخم مرغ با یکی از خواهرشوهرا خوردیم ،بازم پذیرایی و جمع و جور کردن ظرف ها و گپ زدن تا ساعت 12:30که دیگه برگشتیم خونه جمع زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: lk bennett,lk jordan,lk bennett usa, نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:04

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید] زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: خرید سگ های کوچولو,خرید عروسک های پونی کوچولو, نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:04

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید] زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:04

سه شنبه ظهر با زهرا  رفتیم حرم تو راه همش از مهمونی تعریف کردم براش ،من نمازمو به جماعت خوندم و دختر خاله و دختر داییم هم رسیدن رفتیم حرم زیارت کردیم  نمک نذریشم پخش کردیم ،بعد رفتیم دارالضیافه ناهار خوردیم فکر کنم یه 40دقیقه حرف زدیم و خندیدیم عکس گرفتیم بعد غذا که اومدن گفتن میشه میزتون رو تمیز کنم ؟! که ماهم کم کم پاشدیم رفتیم چای خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم سه تا چای کیسه ای گرفتیم و زهرا کاپوچینو گرفت دو تا از چای هامون هم قسمت دونفر دیگه شدرفتیم بازار گردی خرید کردیم من چادر نماز گلدار ریزو که خیلی وقت بود دنبالش بودم رو پیدا کردم و خریدم ازشانسمم  حاضری دوخته شده بود باز رفتیم حرم یک ساعتی نشستیم و دیگه رفتیم سمت مترو و هرکی رفت خونشونشامم سالمون گذاشتم و با چادر نمازم ناز نازیم نماز خوندمچهارشنبه هم رفتم خونه خواهر بزرگه ناهار عدس پلو  خوشمزه داشت بعد کلاس خصوصی زبانم شروع شد همسری هم اومد دنبالم و برگشتیم خونه شب عشقولییی بود پنجشنبه قشنگمم پر از هوای ابری و بارونی زیبا بود شب که شد رفتم از تراس میوه بردارم چشمم خورد به چراغهای شهر دیدم و زندگی به سبک مهتاب...

ما را در سایت زندگی به سبک مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: چادر گل گلی,ترانه چادر نماز گل گلی ستار,آکورد چادر نماز گل گلی, نویسنده: بازدید: 131 تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 6:04

صفحه بندی